X
تبلیغات
بچه های روانشناسی بالینی دانشگاه شیراز
بچه های روانشناسی بالینی دانشگاه شیراز
هرچه می خواهد دل تنگت بگو!!!(بجز ...) 
قالب وبلاگ
سلام دوستان خوب امیدوارم همه خوب وشاد باشین عزیزان

باتوجه به برنامه ها روانشناسان جوان تصمیم گرفت اولین برنامشو تحت عنوان تشخیص پک وپوز رو بذاره

خب دوستان تشخیص بدین لطفا ......:دی

این پک و پوز مربوط به دوره ی طفولیت کیه؟؟؟؟؟



[ 92/02/11 ] [ 13:1 ] [ روانشناسان جوان ]
سلاممم خدمت بچز گل ودوستا وهمکلاسیام امیدوارم واقعا همه خسته نباشن واقعااااااا اخه خیلی هممون انگیزه وشوق درس و مافیه داریمممم!:دی

راستش برم سر اصل مطلب که یه روزی از همین روزا با بچه های اتاق و... تو هوای بارونی بودیم که ای دل غافل یه دفعه یاد دوران قدیم و جو زدگی هممونو منقلب کرد که چی؟؟ ...که برگردیم واین دفعه با هزارررر طرح جدید(مثل تشخیص پک وپوز و صندلی بدبختی وجک وشعرررر و مسابقه وبالاجبار روانشناسی :دی و...) وبلاگو از نو بیاریمش بالا همممممه با هم!!این شد که من اومدم یه اعلانی بدم که بیایم تو کار آخه اینترنت خوابگاه پسراهم حالی به هولی شده و دیگه دیگه....

از الان لطفا آقایون و خانوما هرچی تو چنته دارن بریزن بیرون...

میخوایم یجورایی شعارای اون بالای وبلاگ محقق بشه.

یاحق لبخنداتون مستدام

[ 92/02/11 ] [ 12:36 ] [ محمد اخوندی ]

 روی تخت دراز كشيده بود، دستانش می لرزيد، سكوت عجيبی بود، طوريكه صدای خش خش ورق كاغذی را كه در دستش بود مي شنيد. می خواست جمله ای را يادداشت كند، اما نمی توانست قلم را روی كاغذ بفشارد. با خودش گفت: "چطور می شود بدون نوشتن زندگی كرد؟".

سكوت شب خوابی عميق، همراه با روياهای زيبا را تدارك ديده بود. روياهايی به وسعت  ستاره های آسمان شب های وين. شب هايی كه با نارفيقان و ناكسان در كنار شومينه طبقه همكف می نشستند و چپق می كشيدند و دمی به خمره می زدند. آنقدر می گفتند و می نوشتند تا سپيده صبح از لانه اش در می آمد و پسرك دوچرخه سوار روزنامه را به بالكن طبقه دوم پرتاب می كرد و مرد شيرفروش پاكت شير را به درون سبد كنار باغچه می گذاشت.

ياد آخرين شب چهارشنبه ای افتاد كه در كنار عده كمی از مريدانش نشسته بود و همچنان كه پيپش را دود می كرد به ارنست گفت:" من خيلی دوست دارم بدانم كه تو سرانجام، چگونه آخر داستان زندگی  مرا رقم می زنی!". ارنست با خنده ای تلخ جواب داد: " با گريه !".

ياد شهرش افتاد كه چقدر زيبا بود، ياد سگش كه به خانم جونز سپرد، ميز مطالعه اش كه نتوانست آخرين يادداشتش را به اتمام برساند، مجسمه های عتيقه اش كه مدتها بود گرد و خاك زيادی را روی خود تحمل می كردند، صندلی راحتی اش كه هر وقت گردنش درد می گرفت خودش را روی آن ول می كرد، ياد عزيزانش كه در جنگ مُردند و ياد دوستانش كه هر كدام به سويی گريختند. قطره اشكی از گوشه چشمش جاری شد و به خط چروك گونه اش رسيد و از آنجا با نرمی زياد به كنار گوشش رسيد و بر روی بالش چكيد. كمی مكث كرد، پخته تر و محكم تر از آن بود كه برای درد شديدِ كه در دهان و فك و لثه ها داشت گريه كند، گريه اش از برای تلخی روزگار بود. از دست قدرت طلبی و پرخاشگری انسان بود، از اين همه جنگ و خرابی و كشتار بود. هر وقت ياد آخرين وداع با سرزمينش می افتاد، دلش به درد می آمد. دوست داشت هم آنجايی كه به دنيا آمده بميرد. دوست داشت كه دوران پايانی روزهای زندگی اش، آسوده خاطر باشد تا با آرامش بار سفر را ببندد. احساس كرد كه بالشش نمناك شده، دوست داشت بالش را برگرداند اما قادر به تكان خوردن نبود.

از آخرين عمل روی سقف دهانش دو روزی می گذشت. ديگر جراحی دهان برايش مثل پيش پيش كردن گربه شده بود. هر وقت دكترها برايش پيش پيش می كردند خودش را در زير چراغ بزرگ اتاق عمل می ديد. "اين بار سی و يكم بود يا نه سی و سوم! نمی دانم شايد هم بيشتر". احساس خستگی تمام وجودش را گرفته بود اگرچه مرفين كمی از دردش می كاست اما كافی نبود. "چطور می توانم از دست اين زندگی نكبت بار خلاص شوم؟". ياد عمه خانم افتاد كه چطور شب يكشنبه پس از آن ميهمانی مجلل در حاليكه شادمان به رختخواب رفت، اما هرگز صبح فردايش را نديد. "چرا برخی موقع مرگ اينقدر سخت جان می دهند؟ اما بعضی به آسانی شكستن نوك يك مداد تيز!". ناگهان فكری نقره ای كرد. خودش است! مرفين، بله مرفين!

دستش عرق كرده بود و كاغذ سفيد كاملا مچاله شده بود. ورق را محكمتر فشرد و به كنار تخت انداخت. " بايد دخترم آنا را در جريان بگذارم، او حتما فكرم را می پذيرد. او كه نمی خواهد پدرش با درد و خفت بميرد". به پنجره نگاه كرد، هوا در آرزوی تابش نور بود، چشمانش تار می ديد...

گونه اش گرم شد، احساس وجد كرد، چشمانش را آرام باز كرد. آنا بالای سرش ايستاده بود. "خوبی پاپا؟". دستش را دراز كرد و دستهای دختر را گرفت. " می خواهم خواهش كنم كه خودت امروز صورتم را اصلاح كنی". دختر لبخندی زد و با سر موافقتش را اعلام كرد.(برای ادامه ی داستان ادامه مطلب را بفشارید...ممنون)

 


ادامه مطلب
[ 91/12/07 ] [ 16:28 ] [ سيدجواد موسوی ]
سلام.با احترام به اطلاع دوستان محترم روانشناس می رساند که مرکز مشاوره دانشگاه تهران در شیراز اقدام به برگزاری کارگاه های آموزشی تخصصی در حوزه های گوناگون می کند .جهت اطلاع ازکارگاه ها ودریافت پیامک و ایمیل، نام و آدرس اینترنتی خود را به شماره زیر پیامک کنید

         09376126531

     پایدار باشیدوروانشناس...


[ 91/11/15 ] [ 14:46 ] [ سيدجواد موسوی ]
دوستان سلام.وقت به خیر:

یه خبر توپ....

به لینکهای زیر سربزنید وکلیپها وتستهای روانشناسی که دوست دارید رو سفارش بدید...قیمتاشم مناسبن....

                http://www.irpsy.com/

http://www.1saemi.com/?page_id=474

http://www.1saemi.com/?page_id=878

                  پیزوزباشیدوروانشناس......

                      بدروووووود

[ 91/11/14 ] [ 18:15 ] [ سيدجواد موسوی ]
 

 

 

رئیس گروه روانشناسی وزارت علوم با اشاره به تعداد واحدهای درسی رشته روانشناسی که پس از حذف گرایش در این رشته، در نظر گرفته شده، به سهم دانشگاههای کشور در جذب دانشجویان روانشناسی هم اشاره کرد.

پرتال دانشگاهی به نقل از دکتر علی فتحی آشتیانی، رئیس گروه روانشناسی وزارت علوم طی گفتگویی با خبرنگار مهر، از حذف گرایشهای روانشناسی در کارشناسی، حذف رشته مشاوره در این مقطع و بررسی این رشته در دانشگاههای جهان خبر داد.

عدم تناسب جنسیتی میان دانشجویان روانشناسی

وی با تاکید بر بررسیهای همه جانبه ای که میان جمعیت دانشجویی رشته روانشناسی صورت گرفته، با اشاره به عدم تناسب جنسیتی میان دانشجویان این رشته در ایران، اظهار داشت: هیچ تناسب جنسیتی میان دانشجویان روانشناسی لحاظ نشده، به طوری که در دوره کارشناسی 83 درصد دانشجویان دختر و 17 درصد پسر هستند. این نسبت در کارشناسی ارشد برای دانشجویان دختر 72 درصد و سهم دانشجویان پسر 28 درصد اعلام شده است؛ اما میزان دانشجویان دختر و پسر در مقطع دکتری 50 - 50 مشاهده می شود.

سهم دانشگاهها در جذب دانشجویان روانشناسی

وی در ادامه بررسیهای صورت گرفته میان دانشجویان رشته روانشناسی، با اشاره به سهم دانشگاهها از میزان جذب دانشجوی روانشناسی، دانشگاه پیام نور را رکورد دار تعداد دانشجویان موجود در این رشته دانست و گفت: 63 درصد دانشجویان رشته روانشناسی مقطع کارشناسی در دانشگاه پیام نور، 26 درصد در دانشگاه آزاد و مابقی یعنی 11 درصد در دانشگاههای دولتی تحصیل می کنند، بنابراین به این نتیجه رسیدیم که تناسبی هم میان دانشجویان از نظر محلی که در آن تحصیل می کنند، وجود ندارد.

روانشناسی بدون گرایش در آمریکا، اروپا و آسیا:



ادامه مطلب
[ 91/11/14 ] [ 11:17 ] [ سيدجواد موسوی ]
 یکرنگ بمان ،

حتی اگر در دنیایى زندگی می کنی که مردمش براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند . . .


[ 91/11/07 ] [ 20:42 ] [ ندا کوه پیما ]

پیـغام گیر تلفن برخی شاعـران ایـرانی !


زنگ زدن توی این روزها فقط برای مسائل کاری نیست و در اکثر مواقع از سر دلتنگیه و به نوعی یاد کردن از دوستان و رفقا به حساب میاد. هرچند بعضی وقت ها با صدای پیغام گیر مواجه می شیم که میگه : لطفا پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بگذارید ... اما تا حالا هیچ فكر كردید اگه زمان شاعرای قدیمی تلفن و پیغام گیر وجود داشت، شاعرا واسه پیغام گیرشون چه متنی رو میذاشتن؟!

پیغام گیر تلفن حافظ :

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام
زان زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!


پیغام گیر تلفن سعدی :

از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم


پیغام گیر تلفن فردوسی :

نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب

پیغام گیر تلفن خیام :
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پیغام گیر تلفن مولانا :

بهر سماع از خانه ام رفتم برون، رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا، خندان شوم شادان شوم !
برگو به من پیغام خود، هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم، جان تو را قربان شوم!


پیغام گیر تلفن بابا طاهر :

تلیفون کرده ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت !


پیغام گیر تلفن منوچهری دامغانی :

از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!


پیغام گیر تلفن نیما (در خانه ای که در یوش بود) :

چون صداهایی که می آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش


پیغام گیر تلفن نیما (در زمانی که در تهران زندگی می کرد) :

آی آدم ها!
كه اندرپشت خط
در انتظار پاسخی هستید !
یك نفر هم، اینك اندر خانه ی ما نیست!
كه پاسخ گوی الطاف شما باشد.
اگر با دست و پای دائم از چنگ فضای سرخ ناامنی
و این دریای تندوتیره و سنگین كه می دانید
رها گشتم
و سوی خانه برگشتم
سلامی گرم خواهم داد در پاسخ
محبت های بسیار عزیزان را...


پیغام گیر تلفن شاملو :

بر آبگینه ای از جیوه ء سکوت
سنگواره ای از دستان آدمیت
آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژه ای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویم
تانگاه که توانستن سرودی است


پیغام گیر تلفن سایه :

ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان


پیغام گیر تلفن فروغ :

نیستم... نیستم... اما می آیم... می آیم... می آیم
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار می آیم. می آیم. می آیم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند
سلامی دوباره خواهم داد ...

پیغام گیر تلفن شاعران شعر نو :

افسوس می‌خورم
چون زنگ میزنی
من خانه نیستم که دهم پاسخ تو را
بعد از صدای بوق
برگو پیام خود
من زود می‌رسم
چشم انتظار باش ...


یاد سهراب سپهری بخیر آنکه تا لحظه خاموشی گفت :
تو مرا یاد کنی یا نکنی من به یادت هستم، آرزویم همه سرسبزی توست ...

 

[ 91/11/06 ] [ 20:29 ] [ ندا کوه پیما ]

میدونید اولین جمله ای که ما در اول دبستان یاد میگیریم چیه ؟

                                         " بابا آب داد بابا نان داد "

میدونید اولین جمله ای که انگلیسی ها در اول دبستان یاد میگیرن چیه ؟

                                                              " من میتوانم بخوانم و بنویسم... "

میدونید اولین جمله ای که ژاپنی ها در اول دبستان یاد میگیرن چیه ؟

                                                                                   "من میتوانم بدوم "


کار از ریشه خراب است....
[ 91/10/25 ] [ 20:57 ] [ منیره پورتوکلی ]
روزی از روز ها،

شبی از شب ها،

خواهم افتاد و خواهم مُرد،

امّا می خواهم هر چه بیش تر بروم.

تا هر چه دورتر بیفتم،

تا هر چه دیرتر بیفتم،

هر چه دیرتر و دورتر بمیرم.

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم،

افتاده باشم و جان داده باشم،

همین.

"دکتر شریعتی"

[ 91/10/13 ] [ 14:32 ] [ ندا کوه پیما ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

سلام دوستان(اعم از هم کلاسی و نا هم کلاسی)
اومدیم اینجا جمع بشیم تا هر حرف گفته و نا گفته ای که سر کلاس و دانشکده هست رو بیاریم همینجا تو یه دنیای دیگه(مجازی)مطرح کنیم ومطمئنیم که بهتر از محیط کنترل شده ی دانشگاه جواب میده...
به امید لایک قشنگ روی تگ دوستیمون تا آخر....
امکانات وب

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ
  • mouse code

    كد ماوس